Admin
امام رضا ویلچر نشینم شفایم بده
, نظر دهید ۱۹ خرداد ۱۳۹۴

اینقدر دوسش دارم که حد نداره خدا و پیمغبری ندیده خاطرخواش شدم ایشالا ۱۰ تیرماه برم زیارتش  این هم قسمتی دیگر از جدیدترین قسمت شفا یافتگان درباره کرامت آقا امام رضا به یک آقا که ویلچر نشین بودن و مورد عنایت قرار گرفتن.ایشالا که از این کرامت امام رضا خوشتون بیاد اگه دلتون لرزید مارا هم دعا کنید.
ابتدا سوز به چشمانم آمد. درست مثل آن‌که سیخ داغی توی آن فرو کرده باشند.

بعد تاری بود و تیرگی و کوری. کم‌کم فلج پاها و اسیر شدن در زندان چرخ و عصا شد قوز بالای قوز و این تمامی درد نبود.

زبانم هم قدرت تکلّمش را از دست داد و اختلال حافظه نیز به سراغم آمد. گویی ایّوب بودم و خدا صبرم می‌آزمود. کلکسیونی از درد شده بودم و این برای من که کارم عکاسی بود و به چشم و پا و زبان نیاز داشتم، خیلی سخت بود. اینکه یک عکاس نتواند دوربین به دست بگیرد و در مراسمهای مختلف به این سو و آن سو بدود و با این و آن حرف بزند ، به معنی بیکاری بود و مرگ. امّا من نیک می‌دانستم که ناامّیدی مرگ زودرسی است که باید از خود برانمش. دکترها از درمان ناامّید شده بودند و جوابم کرده بودند . امّا من تکیه گاه بزرگی داشتم . خدا .

با امّید به عنایت خدا و بهبودی و شفا ، برای آن‌که روحیه ام را از دست ندهم ، هر روز بر ویلچر می‌نشستم و خود را به مغازه می‌رساندم و سرم را گرم کار می‌کردم ، تا احساس غم انگیز یاس قلبم را نفشارد و هجران این درد خانمانسوز بار غمم را سنگین تر نسازد . در این زندان تیره تنهایی و غم، به انتظار مفری از روشنایی بودم . نسیمی از امّید که با وزیدنش ، ابر تیره ای را که افق سعادتم را سایه کرده است ، از آسمان زندگی‌ام بتاراند .

در این دلگیری و ملال ، خیزآب خاطره ای دور مرا به کام خویش کشانید و یاد سفری کهنه، امّیدی نو را در دلم پروراند . بیاد سال‌ها قبل افتادم که به قصد زیارت و عکاسی مسیر شیراز تا مشهد را با دوچرخه رکاب زدم و خاطرات خوشی را در ذهن خود و در چشم دوربین ثبت کردم .

از یادآوری این خاطره ، اشک به چشم‌هایم می‌آید . پلک‌هایم را می‌بندم و به ابر اشکم فرصت بارش می‌دهم. خیال یادهای دعا و زیارت مرا به خویش مشغول می‌سازد و از یادآوری این خیالهای شوق انگیز است که خواب به پشت چشمانم می‌آید .

در این حالت میان خواب و بیداری ، نوری را می‌بینم که از آسمان به سمت زمین می‌آید و در برابرم می‌ایستد و صدایی از میانه آن مرا خطاب قرار می‌دهد :

– رویایی که می‌بینی صادقه است و شفای تو در مشهد رقم خواهد خورد .

با سراسیمگی چشم‌هایم را می‌گشایم . نور از برابر نگاهم گم می‌شود و دوباره تاریکی جای آن را پر می‌کند . یک شادی گنگ و مبهم همراه با یک نوع اضطراب و دلواپسی در وجودم ایجاد می‌شود .

تردیدی نیست . باید راهی شوم . امام مرا طلبیده است .
***

وقتی وارد حرم می‌شوم ، هوا پر است از همهمه و ذکر و صلوات و دعا . بوی تند و مطبوع عود هم فضا را عطرآگین کرده است . ویلچرم را کنار پنجره فولاد قرار می‌دهم و با همه وجود به خواندن دعا مشغول می‌شوم. نمی‌دانم چه زمانی را به این حالت هستم که خستگی بر من غلبه می‌کند و پلکهای خسته ام روی هم می افتند . ناگهان صدایی مرا به نام می‌خواند :

– زین العابدین برخیز .

تقلا می‌کنم که از روی چرخ برخیزم ، امّا نمی توانم . دوباره مرا مخاطب قرار می‌دهد و با صدایی بلندتر می‌گوید :

– برخیز.

با حسرت و درد می‌گویم :

– : نمی توانم.

اینبار با تحکم بیشتری می‌گوید :

– سعی کن . باید بتوانی .

بخود تکانی می‌دهم و خود را از اسارت چرخ می‌رهانم . می‌خواهم بر روی پاهایم بایستم ، امّا آن‌ها قدرت نگهداری تن را ندارند . بر زمین می‌خورم و از خواب بیدار می‌شوم . عده ای از مردم گردم را گرفته اند و با حسرت و اندوه نگاهم می‌کنند . کسی جلو می‌آید ، زیر بغلهایم را می‌گیرد ، مرا از زمین بلند کرده و بر روی ویلچر می‌نشاند . ا

دیدگاه ها بدون دیدگاه

دیدگاهی برای این مطلب ارسال نشده است.

پاسخ دهید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.