Admin
کرامت امام رضا
, نظر دهید ۱۷ اسفند ۱۳۹۲

در این قسمت از شفا یافتگان به سراغ کرامت امام رضا خواهیم رفت.گفت چند سالی بود فلج شدم آروم آروم این زبون از کار افتاده دکترا منو بردن اما فایده ای نداشت یه روز گفتم بابا قصه ی یکروز و دوروز نیست گفتم به شوهرم بگم ای مرد بیا از من بگذر تا کی میخوای خودتو اثیر من کنی گفت غروبا مینشستم گریه میکردم من زن جوان موقعی که باید تو خونه پروانه وار دور شوهرم بچرخم زمین گیر شدم یه روز شوهرم اومد خونه این مرد با وفا برا دل من با لبخند وارد میشد من که کاری نمیتونستم انجام بدم تو بستر بیماری افتادم او میره گوشه ی اطاق گریه میکنه اشکای چشمشو از من پنهون میکنه میاد به من میگه زن تا منو داری غصه نخور میگه یه روز غروبی بود کنارم نشسته بود یه مرتبه یه آهی کشیدم دیگه هیچی نفهمیدم چشمامو باز کردم دیدم تو بیمارستانم شوهرم داره بالا سرم گریه میکنه مادرم داره گریه میکنه چشمامو که باز کردم صدا زدن پرستار بیا این مریض ما به هوش اومده دیگه چند روزی تو بیمارستان مادرم کنارمه شوهرم کنارمه گفتن ببرید خونه دیگه فایده نداره اینجا بمونه منو آووردن خونه دیگه شوهرم سر کار نمیرفت به نماز و دعا به من میرسید میگه یه مرتبه یه قاب عکس مقابلم تو طاقچه خانه سال اول ازدواجمون مشهد رفته بودیم از این عکسایی که به یاد میگیریم این عکسو هی نگاه میکردم و نگاه میکردم تو دلم گفتم امام رضا ما که سال اول ازدواجمون اومدیم کنار قبرت امام رضا چی میشه منو شفا بدی میگه شوهرم اشکامو دید هی با اشاره میگفت چیه با اشاره دست اون عکسو نشون دادم گفتم بریم امام رضا یهو دیدم شوهرم برگشت گفت السلام وعلیک یا علی بن موسی الرضا میگه بهش گفتم همسرم چند روز دیگه میرم مسببات سفرو آماده میکنیم وارد خانه شد گفت زن اومدم ببرمت امام رضا دوازده روز مرخصی گرفتم تورو ببرم امام رضا با یه دنیا امید از فامیل خداحافظی کردیم رفتیم دیدم شوهرم هی زیر لب میگه آقا زخم زبونای همه رو کار ندارم آقا منو جلوی همسرم خجالت زده نکن مریض برات آووردم میگه زیر بغلمو گرفت با زحمت منو آوورد کنار بنجره ی فولاد همسرم هی روز میکرد به آقا میگفت آقا جان جوادت آقا جانم جان مادرت گفت غروب شب جمعه بود موذن تو حرم امام رضا صدا میزنه الله و اکبر میگه من با صدای این اذان دلم شکست گفتم خدا چی میشد منم مثل بقیه ی این زنا پا میشدم وضو میگرفتم خدایا چی میشد منم مثل بقیه ی این خواهرا و مادر پای رفتن داشتم میرفتم کنا ر قبر آقا میگه دیدم کنار سقا خانه اسماعیل طلا یه آقایی با شال سبز ایستاده کنار مردم هی داره نگام میکنه میگه پاشو بیا آقا فلجم آقا علیلم دیدم آروم آروم یه ظرف آب صدا زد مگه تو تشنه نبودی مگه نمیخواستی بیای آب بنوشی بیا این آب را بگیر بنوش یه نیگا تو صورتم کرد گفت آب را بنوش ما شفای تورو امضا کردیم میگه آب را نوشیدم ظرف آب را از کنار صورتم آووردم پایین دیگه کسی را ندیدم شوهرم اومد دید ایستادم گفت چی شده گفتم عباس بیا اما رضا شفام داد تماس گرفتیم با خرم آباد گفتن چی شده مگه دختر از دنیا رفته گفتم نه بابا امام رضا دخترو شفا داد اما رضا نگاه لطف و محبت کرد…

کرامتی از مداح کشوری حاج رضا نبوی

دیدگاه ها بدون دیدگاه

دیدگاهی برای این مطلب ارسال نشده است.

پاسخ دهید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.